Published atMonday, July 14, 2008 by kimia.

الان سه ماه و سه هفته اش شده و من به همین مدت ارزوی یک خواب هشت ساعته را می کشم :))
|
Published atMonday, June 02, 2008 by kimia.

فقط می تونم بپرسم: " از خودم چه خبر؟ "
عاشقتم نخودی :)
|
Published atSaturday, May 10, 2008 by kimia.

یه شغل بیست و چهار ساعته است که نمی تونی ازش دل بکنی و حتی یه ساعتش رو هم به خودت اختصاص بدی . حالا که خوابیده وقت کردم حداقل اخرین عکسش رو بگذارم اینجا . اگه تا موقع پابلیش از خواب بیدار نشده باشه و کار نصفه نمونه :))
|
Published atMonday, April 21, 2008 by kimia.
صدای گریه بچه قطع نمیشه دل پیچه اش ازارش میده همانطور که بغلش کردی و راه میری تکونش میدی و همزمان هم سعی می کنی یه کمی بهش شیر بدی که شاید اروم بشه . تلفن زنگ میزنه پیغام گیر روشن میشه و یه صدای نا اشنا تولد بچه رو تبریک میگه ...
گرسنه ای از بیخوابی دیشب گیجی هنوز وقت نکردی صورتت رو بشوری صدای گریه بچه قطع نمیشه .
یه لحظه همه چیز خنده دار میشه صدایی می شنوی که تو رو به قهقهه می اندازه و بچه هم سبک و اروم میشه . دوباره زندگی شروع میشه . یه لیوان قهوه گرم با شیر و شکر تمام خستگی های شب گذشته رو از تنت به در می کنه ...
|
Published atMonday, April 14, 2008 by kimia.

از تمام تبریکات و ابراز محبتها صمیمانه تشکر می کنم. تولد دخترم یکی از بزرگترین موهبتهای الهی بود که در زندگی ام اتفاق افتاد . انقدر بزرگ و انقدر ارزشمند که با هیچ کلامی وصف نمی شود . این احساس زیبا و شیرین را برای همه حداقل یکبار در زندگی شان ارزومندم .
|